امروز که طبق معمول از اون روزها بود ، دوباره همین کارو کردم و تفال من قسمت آخر فیلم "گوزنها" رو برام آورد...فیلمی که تقریبا همه دیالوگهاش رو حفظم،با این حال هر بار که می بینمش حرفهای جدیدی برام داره.
حکایت "سید" و "قدرت" و اون اتاق آخر فیلم که نشون می ده گاهی وقتها برای توانستن دیر هست.
شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا
گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم
غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم
فرخی یزدی
دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چــه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
وه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار
طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد
بـــرقی از منزل لیلی بدرخشـــید سحر
وه که با خــرمن مجنون دل افـگار چـه کرد
ساقیـــا جــــام می ام ده که نـگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کـــــرد
آنکه پــر نقــــــش زد این دایره مینـــایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کــــرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یــار دیـــریــنه ببینید که با یــــــــار چـــــــــه کرد
چه غمی است غم عشق و چه بازی ها می انگیزد .تصور می کنم مجنون شب زنده داری چون خود را که چشم انتظار نشانه ای است از معشوق...و با درخشش کورسوی امیدی پنداری خرمن صبر و قرارش شعله ور می شود.
بارها و بارها این غزل را خواندم و بیشترین تاثیر را زمانی رویم گذارده که با صدای آسمانی شجریان همراه شده...چیستی ای عشق که فکرت ، آتش در دل حافظ می زند و می سوزاند...
ای دل ، ای دل غافل...
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
فریدون مشیری
بی تفاوت ، سرد و خامش ایستادی در کنار من
این تو بودی
نفرت از چشمان تو لبریز
واندر آن هنگامه پاییز
آنچه را هرگز نمی دیدی
پرسش این چشمهای خسته بود از تو که ای نامهربان دلدار
رشته ی پیوند مان را از چه ببریدی؟
همین امشب سرودم
شاید چیزی را در این جا، فراموش کرده باشی
شاید چیزی را اشتباهی با خود برده باشی
افسوس اگر آن فراموش شده من باشم
هیهات اگر آن چه با خود برده ای دل من باشد.
در لابلای برگهای آشفته زندگی ام
تو را می جویم
اما از تو خبری نیست
دیگر خیلی وقت است که
از تو
خبری
نیست...
شب نیز صدای پای خورشید آید
تاریخ اگر دوباره تکرار شود
آدم به طواف تخت جمشید آید
؟