تبليغاتX
خاطرات نیمه شب
گاهی وقتها که نمی دونم باید چیکار کرد همه فایلهای صوتی و تصویری تو کامپیوترم رو با جت آدیو انتخاب می کنم(می شن حدود ۱۲۰۰۰فایل ) و به صورت رندوم می ذارم هفتمیش پخش بشه(هفت بخشی از روحیه خرافاتی منه) حالا چه فیلم ، چه موسیقی (که البته شانس موسیقی بیشتره)

امروز که طبق معمول از اون روزها بود ، دوباره همین کارو کردم و تفال من قسمت آخر فیلم "گوزنها" رو برام  آورد...فیلمی که تقریبا همه دیالوگهاش رو حفظم،با این حال هر بار که می بینمش حرفهای جدیدی برام داره.

حکایت "سید" و "قدرت" و اون اتاق آخر فیلم که نشون می ده گاهی وقتها برای توانستن دیر هست.

 

نوشته شده توسط سینا در جمعه یازدهم مرداد 1387 |

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

 

دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا

گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم

 

غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم

 

زندگی کردن من مردن تدریجی بود

آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم

فرخی یزدی

نوشته شده توسط سینا در جمعه دهم خرداد 1387 |

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار  چه  کرد

چون  بشد  دلبر  و  با  یار  وفادار  چــه  کرد

آه  از  آن  نرگس  جادو که چه بازی انگیخت

وه از آن مست که با مردم هشیار  چه  کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری  یار

طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد

بـــرقی  از  منزل  لیلی  بدرخشـــید  سحر

وه  که  با خــرمن مجنون دل افـگار چـه کرد

ساقیـــا جــــام می ام ده که نـگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار  چه کـــــرد

آنکه  پــر نقــــــش زد  این  دایره  مینـــایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کــــرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یــار دیـــریــنه ببینید که با یــــــــار  چـــــــــه کرد

چه  غمی است غم عشق و چه  بازی ها می انگیزد .تصور می کنم مجنون شب زنده داری چون خود را که چشم انتظار نشانه ای است از معشوق...و با درخشش کورسوی امیدی پنداری خرمن صبر و قرارش شعله ور می شود.

بارها و بارها این غزل را خواندم و بیشترین تاثیر را زمانی رویم گذارده که با صدای آسمانی شجریان همراه شده...چیستی ای عشق که فکرت ، آتش در دل حافظ می زند و می سوزاند...

ای دل ، ای دل غافل...

 

نوشته شده توسط سینا در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 |
مشت می کوبم بر در

پنجه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم خفقان

من به تنگ آمده ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم

فریدون مشیری

نوشته شده توسط سینا در جمعه ششم اردیبهشت 1387 |
واپسین دیدار یادت هست؟

بی تفاوت ، سرد و خامش ایستادی در کنار من

این تو بودی

نفرت از چشمان تو لبریز

واندر آن هنگامه  پاییز

آنچه را هرگز نمی دیدی

پرسش این چشمهای خسته بود از تو که ای نامهربان دلدار

رشته ی پیوند مان را از چه ببریدی؟

همین امشب سرودم

 

نوشته شده توسط سینا در جمعه ششم اردیبهشت 1387 |
برگرد

شاید چیزی را در این جا، فراموش کرده باشی

شاید چیزی را اشتباهی با خود برده باشی

افسوس اگر آن فراموش شده من باشم

هیهات اگر آن چه با خود برده ای دل من باشد.

 

نوشته شده توسط سینا در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387
سبزه ی نگاه  تو کی با کویر دل من گره خواهد خورد؟

 

نوشته شده توسط سینا در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387
خیلی وقت است

در لابلای برگهای آشفته زندگی ام

تو را می جویم

اما از تو خبری نیست

دیگر خیلی وقت است که

از تو

خبری

نیست...

نوشته شده توسط سینا در شنبه دهم فروردین 1387
زرتشت بیا که با تو امید آید

شب نیز صدای پای خورشید آید

تاریخ اگر دوباره تکرار شود

آدم به طواف تخت جمشید آید

                                            ؟

نوشته شده توسط سینا در سه شنبه ششم فروردین 1387
خوشحالم که هرگز اینجا را نمی یابی

و نمی دانی چه دلتنگت شده ام

زیرا از ترحم تو بیزارم

نوشته شده توسط سینا در دوشنبه پنجم فروردین 1387